وقتي كه يادم رفت لامپ فلورسنت اتاقم رو خاموش كنم و قسمتي از پرده هم جمع بود. پس از بازگشت به اتاقم ديدم چيزي خود را هي به شيشه مي زند. برگشتم نگاه كردم ديدم در آن شب بهاري شاپركيست. از قيافه اش معلوم بود ديري از عمرش نگذشته و همان طور كه خود را به شيشه مي زد صداي مثل صداي تلگرافهاي قديم از خود در مي آورد. كه مي گفت: پنجره را باز كن تا اين افتخار را داشته باشم كه مدتي در كنار نور زندگي كنم و همان جا بميرم. به او گفتم زمستان كجا بودي؟ جوابي به من نداد. سوالي ديگر از او پرسيدم. گفتم تو خيلي جواني براي چه مي خواهي در كنار نور به تجرد بميري؟ باز هم به من جوابي نداد و همان جمله خود را دوباره با حالتي تلگرافي كمي تند تر به من گفت. هم من قدري عصباني شده بودم هم او. سعي كردم سوالي ديگر از بپرسم به او گفتم تو نور را چگونه يافتي؟ اين دفعه به نشانه عتراض خودش را محكم كوبيد به شيشه. به او گفتم سوالي به عنوان آخرين سوال از تو مي پرسم اگر جواب بدهي پنجره را برايت باز مي كنم. پرسيدم تو نور طلائي را بيشتر دوست داري يا نقره اي؟ بر روي شيشه نشست سكوت كرد سكوت كرد. من كه دگر عصباني شده بودم گفتم نوري كه با دست من خاموش و روشن مي شود نوري كه من با دست مي توانم به تو نشان بدهم نوري كه خود سايه داشته باشد نوري كه رنگ داشته باشد نوري كه با جهت بتابد نوري كه خود نور نيست تابشش تورا خواهد كشت به چه كار آيد چرا به سويي دست اندازي مي كني كه هيچ خيري بر تو ندارد. قدمي در تاريكي بردار نترس كوچكترين انعكاس ها انجا ديده مي شوند. رفت شاپرك با خودم گفتم قلب او را احياء كرده ام. صدايي دوباره از طرف شيشه امد نگاه كردم ديدم كه شاپرك خود محكم كوبيده به شيشه و مرده. من هم مثل اين حشره نمي دانم نور واقعي كدام است و در اين هياهوي پرژكتورهاي كه با برق كار مي كنند گم شده ام شايد نور قلبم هم خاموش شده شايد هم اصلا از اول وجود نداشته. مي خواهم از خودم سوالي بپرسم كه مطمئنم براي آن جوابي ندارم و چاره اي جزء سكوت در مقابل آن ندارم. به راستي آدرس نور كجاست و ما پشت كدامين شيشه مانده ايم؟!
