حكايت ره روي از نور

•2007/05/08 • یک نظر بنویسید

وقتي كه يادم رفت لامپ فلورسنت اتاقم رو خاموش كنم و قسمتي از پرده هم جمع بود. پس از بازگشت به اتاقم ديدم چيزي خود را هي به شيشه مي زند. برگشتم نگاه كردم ديدم در آن شب بهاري شاپركيست. از قيافه اش معلوم بود ديري از عمرش نگذشته و همان طور كه خود را به شيشه مي زد صداي مثل صداي تلگرافهاي قديم از خود در مي آورد. كه مي گفت: پنجره را باز كن تا اين افتخار را داشته باشم كه مدتي در كنار نور زندگي كنم و همان جا بميرم. به او گفتم زمستان كجا بودي؟ جوابي به من نداد. سوالي ديگر از او پرسيدم. گفتم تو خيلي جواني براي چه مي خواهي در كنار نور به تجرد بميري؟ باز هم به من جوابي نداد و همان جمله خود را دوباره با حالتي تلگرافي كمي تند تر به من گفت. هم من قدري عصباني شده بودم هم او. سعي كردم سوالي ديگر از بپرسم به او گفتم تو نور را چگونه يافتي؟ اين دفعه به نشانه عتراض خودش را محكم كوبيد به شيشه. به او گفتم سوالي به عنوان آخرين سوال از تو مي پرسم اگر جواب بدهي پنجره را برايت باز مي كنم. پرسيدم تو نور طلائي را بيشتر دوست داري يا نقره اي؟ بر روي شيشه نشست سكوت كرد سكوت كرد. من كه دگر عصباني شده بودم گفتم نوري كه با دست من خاموش و روشن مي شود  نوري كه من با دست مي توانم به تو نشان بدهم  نوري كه خود سايه داشته باشد نوري كه رنگ داشته باشد نوري كه با جهت بتابد نوري كه خود نور نيست تابشش تورا خواهد كشت به چه كار آيد چرا به سويي دست اندازي مي كني كه هيچ خيري بر تو ندارد. قدمي در تاريكي  بردار نترس كوچكترين انعكاس ها انجا ديده مي شوند. رفت شاپرك با خودم گفتم قلب او را احياء كرده ام. صدايي دوباره از طرف شيشه امد نگاه كردم ديدم كه شاپرك خود محكم كوبيده به شيشه و مرده. من هم مثل اين حشره نمي دانم نور واقعي كدام است و در اين هياهوي پرژكتورهاي كه با برق كار مي كنند گم شده ام شايد نور قلبم هم خاموش شده شايد هم اصلا از اول وجود نداشته. مي خواهم از خودم سوالي بپرسم كه مطمئنم براي آن جوابي ندارم و چاره اي جزء سكوت در مقابل آن ندارم. به راستي آدرس نور كجاست و ما پشت كدامين شيشه مانده ايم؟!

داد

•2007/04/16 • یک نظر بنویسید

داد مي زنم

انقدر بلند داد مي زنم

كه دگر گوش هايم چيزي نشنود

انقدر بلند داد مي زنم كه چشمانم به قدري تنگ مي شود كه دگر چيزي را نمي توانم بينم

انقدر بلند داد مي زنم

كه مغزم دگر قدرت تجزيه و تحليل را از دست مي دهد

و داخلش سكوت جهنمي بر پا مي شود

به قدري بلند داد ميزنم كه هيا هوي بهشت را مي شكند

به بلندي بلند ترين نقاط داد ميزنم

چنيدين برابر بيشتر تر از پستي داد ميزنم

انقدر بلند داد مي زنم كه انعكاس داد خودم را هم نشنوم

از صداي دادم خدا بيدار

سياهي كبود به سفيد لجني

و  روحم از بدن جدا مي شود.

 

باران مي بارد

•2007/04/12 • ۱ دیدگاه

 

باران مي بارد

عده براي خيس شدن به زير آن مي دوند

عده اي براي خيس نشدن به سر پناهي مي روند كه سقفي دارد

و

عده اي ناخواسته تر مي شوند

و

عده اي نا خواسته خشك مي ما نند

و عده قليلي با ديدن باران مي شكفند

و جلاء مي دهند افكارشان را

وقتي باران مي بارد آسمان خاكستري مي شود

و لي همه چيز رنگ مي گيرد

رنگ حقيقت

و دگر سبز و آبي را نمي توان پشت دود سياه رنگ پنهان كرد

استشمام هوا راحت مي شد

چون دگر عاري از هواي سنگين دروغ است

زشتي ها كمتر به نظر مي رسند

و مطمئنم كه هيچ كلاغي زير باران نمي ماند

چون نمي تواند هواي پاك بعد از باران را تحمل كند

اين باران واقعن قدرت عجيبي دارد

اين باران واقعن زيباست

چون چند كلاغ زير آن مي بينم

چون همانند اشك ازبغض مي ماند

كه دل را سبك و غصه ها و كينه ها را از آن مي شويد

زير باران مي توان دوباره از نو شد

ولي در طي سال باران كم مي بارد.

اعتراف

•2007/02/25 • ۱ دیدگاه

ديروز به خنده اي راضي بودم
حال تبسومي دارم
ولي دگر تمام فرداها را مي گريم
اي اهورا مزدا
اين سپري كردن عمر است يا كشتن دقايق
دگر بود و نبودم فايده اي ندارد
مردنم سنگيني غمي را بر دل كسي نمي گذارد
سالها براي خراب نكردن زندگي ام سكوت كردم
و اكنون به آخر رسيده ام با ويرانه هاي زندگي ام
كه حتا ويرانه هايش هم از بي نظمي نظم ندارد
دگر اين دقايق پاياني را بايد چه كرد
مي خواهم اعتراف كنم
به تو
اي وطن
به تو خيانت كردم
براي ساختن تو قدم از قدم بر نداشتم
براي تمام عمرم پشيزي براي سربلندي كاري انجام ندادم
به تو احترامي نگذاشتم
بيگانه پرست بودم
و اكنون در خاك وطن به غربت ميميرم.

كثيفي

•2007/02/11 • یک نظر بنویسید

كثافت روي خيابان
كثافت روي پوستمان
كثافت روي ذهنمان
كثافت توي نقشمان
و كثيفي توي روحمان
دين ها مي آيند
حذب ها تشكيل مي شوند
كروهك ها تشكيل مي شود
شعار ها زياد مي شوند
و كثيفي هرگز پاك نمي شود
شايد كثيفي معني تو را درست درك نكرده ايم
زنان واهي مي خندند
مردان واهي مي گريند
بچه ها بزرگي مي كنند
و انسانيت يكباره ميرد
و كثيفي و نكبت همه جا را مي گيرد.

خزان زمستان

•2007/02/06 • تا کنون 3 نظر داده شده

دستان معيوب مرد بليط فروش را در حين شمارش پول ها ديدم
كه آنها را مچاله مي كرد و مي شمرد
حتي معيوبيت هم براي اين كاغذ پاره ها ارزشي قائل نيست

چشمان سربازي را ديدم كه با حلقه از اشك
و با صداي پر از غرور جواني كه بغض به آن طنين عجيبي بخشيده بود
از من كاغذ پاره اي براي رفتن به سر پناهش مي خواست

دستان كوچك پسرك روزنامه فروش در چهار راه ديدم
كه از سوز خشك زمستان همچون برگه هاي قرمز سنباده شده بود
كه لطافت بچگي اش را زره زره مي سائيد

صورت مرداني را ديدم پر از مو كه به گيسوان مي ماند
انگار كه مي خواستند خطوط صورتشان را مخفي كنند
و داشتند به شخصيت ديگري رنگ مي باختند

به پائين تر كه مي رفتم
خيابان ها كثيف تر
ظاهر آدمها طور ديگر
و پياده رو ها شلوغ تر و مملو از آدم
و دلها را تهي تر مي ديدم
فقر صميمتي ندارد

كاش باران مي باريد و كثافت ها را با خود ميشست و مي برد
كاش برف مي باريد و تا ظاهر چركين سياهي را بار ديگر سفيد مي كرد

دختر زناني را ديدم كه به ناچيز جسم شان را مي فروختند
و روحشان را به سوي پليدي سوق مي دادند
چشمان گرسنه اي را ديدم
كه پوشيده زنان را مي نگريستند
افكار كه پوشش ندارد
شايد عريان مي ديدند

اين دود سياه سوختن كم كم دارد همه را كور و همه جا را سياه مي كند
معدود درختان هم دگر نايي سبز كردن و آبي كردن ندارند
همه چيز به سوي خاكستري بي جان ميرود

حتي براي خود ديگر ارزش قائل نيستيم
ظاهرمان هم دارد چركين مي شود
و به مانند خوكان كور در كثافت خود مي غلتيم
چشمانمان دگر برق نو دوستي ندارد
دستهايمان دگر شوق ساختن ندارد
جريانهاي بسيارباريك خوبي هم دارند مي خشكند
به راستي كه انسانيت را ارزان فروختيم.

نماد دروغ

•2007/02/01 • تا کنون 3 نظر داده شده

مشتها گره شده خونها روان شده و سپس انقلاب مي آيد
مردها مشكوفند زنها از شوق مي گريند وسپس پيشوا مي آيد
دلها مي تپند شوق پروازت مي دهد و سپس پيشوا سخن مي گويد
مردها مي بينند زنها مي بينند بچه ها نظاره مي كنند و پيشوا دروغ مي گويد
مردها ناله مي كنند زنها اشك مي ريزند بچه ها نظاره مي كنند و پيشوا چوبه دار الم مي كند
مردها مي ميرند زنها مي ميرند و همچنان بچه ها نظاره مي كنند و پيشوا گستاخانه دروغ مي گويد.

كوه نور – درياي نور

•2007/02/01 • یک نظر بنویسید

نادر به تو درود مي فرستم اي مرد خراسان اي شاه ايران نادر به كار هاي كه براي وطنمان كردي بسيار به تو بده كارم به سلحشوري هاي كه كردي به شجاعتي كه داشتي . به وطنمان قسم هرگز اين را نمي خواستم به تو بگويم كه آزرده خاطر نشوي ولي دگر تاب نياوردم .
زن مرد ميان سالي را ديدم با رخت هاي مندرس زن ويلچر شوهر را كه پاهايش دگر توان راه رفتن نداشتند هل مي داد و به اتفاق هم دور مقبره تو مي چرخيدند و از گدا آدمان گداي مي كردند .
فقر يا ثروت !
تو كوه نور درياي نور را براي اين خاك به ارمغان آوردي و حالا نوادگان تو در شهر شروع نور زندگي مي كنند و به دور مقبره تو معلوم نيست به دنبال چه مي گردند.

روح وطن پرستي

•2007/01/25 • ۱ دیدگاه

به كوچه نگاه مي كنم
خاطره اي در ذهنم تداي نمي شود
به درختان نگاه مي كنم
دگر روح سبز بودن را در آنها نمي بينم
به آسمان نگاه مي كنم
دگر به آبي لاجوردي نمي ماند
واي خداي من
اينجا دگر بوي وطن را نمي دهد
فكر كوچ مي كنم
به خيانت مي ماند
مي خواهم بسازم
دستاني نيست تا كمكم كنند
همچو در مانده اي بر روي دو زانو مي نشينم
دست به خاك مي كشم
از من چه مي خواهي
قلب خسته ام هنوز براي تو مي تپد
وطن
اما نه پا مي ايستم
هنوز خون آرياي در رگ هاي من جريان دارد

ياد آر آئين بزرگي را

•2007/01/25 • یک نظر بنویسید

وقتي ما تمدن داشتيم وقتي كه ما بزرگي داشتيم . عده اي به ما حسادت مي كردند.وقتي ما اصالت داشتيم داناي داشتيم. عده اي نقشه مي كشيدند. حال به كثيف نقشه هاي دگر هيچ ندارم و درد مي كشيم كه خود تمام داشته هايمان را با دست خود نابود ساختيم.
حالا خاك بر سريم
حالا دو دسته ايم
پس اكنون در مرداب ساخته خودمان در حال غرقيم.
داري مي ميري منتظر چه هستي معجزه منتظر مهدي هستي
خودت رو گول نزن تو جر بزدلي نيستي كه هميشه به انظار هستي
تو خودت پايان انتظار باش بر خيز سكوت نكن به خداوند وا مگذار قدري از كارهاي خدا را تو انجام بده فكر كرده اي كه صواب چيست بر خيز و مثل آب در سكون نگند طلاتم امتحان كن نترس شجاع باش سنت را بشكن عصيان كن و دوباره به نيكي بساز.