حكايت اسلحه- بازي- بچه

در نيمه يك روز گرم كه همه براي در امان ماندن از اشعه خورشيد به خانه هايشان پناه برده بودن. عده اي بچه كه ديري از عمرشان نمي پايد با اسلحه هاي در دست با هم بازي مي كردنند در دو تيم كه هر گروه در گوشه اي سنگر گرفته بود و به هم هيچ نمي گفتند جزء سه تك واژه كيو كيو كيو كيو كيو…. از قيفايه هيچ يك از دو گروه نمي تواست تشخيص داد كه كدامين خير وكدامين شر است. حتي اگر به صورت آنها دقيق نگاه مي كردي مي توانستي بيني كه حتي خود آنها به درستي نمي دانند چه مي كنند بايد هم ندانند جنگ و مبارزه اي كه كشته, زخمي و در خون قلتيدن نداشته باشد بايد هم جنك شيرني باشد به شيرني يك بازي بچگانه آخر اين بچه ها از جنگ و فلسفه جنگ چه مي دانند آنها از ….. و ……. و…….چه مي دانند. در ا فكاري بودم كه جنگ را می شناسم و بسيار كتاب در اين باره خواندم كه يكباره ديدم يك پسر بچه كه موي مشكي داشت و آفتابي كه بر سنگر او مي تابيد صورتش را سوزانده بود اسلحه خود را انداخت و بين دو گروه ايستاد و دستانش را باز كرد و با صداي بچگانه اي گفت: اين گلوله ها بر من اثر نمي كنند. راست مي گفت چون همه بچه ها از كار او شوكه شدند و اسلحه هاي خود بر زمين انداختند و سكوتي مانند سكوت آتش بس كوچه را فرا گرفت كه با صداي مادر همان بچه شكسته شد كه او را مي كشيد به طرف خانه وشماتتش مي كرد. با كمال نا باوري همه بچه بدون گفتن كلمه اي بدون آنكه اسحله هايشان را بر دارند به خانه هايشان رفتنند.

~ با ariamaneh در 2008/05/08.

یک پاسخ to “حكايت اسلحه- بازي- بچه”

  1. چرا ادامه نمی دی نکنه ناامید شدی اولی همیشه میشه دوباره شروع کرد

يك پاسخ برايش بگذاريد