مي بينم تو را

فكرت همچون طلاتم موج ها در مغزم خروشان است

چشمانم را كه مي بندم جزء تو چيزي در فكرم ندارم

قلبم با هر تپش تو را مي ستايد

روحت در بدنم به سپيدي كور كننده اي مي ماند

تو را از راهي كه خود يافتم لمس كردم

ولي تمام عمر به من گفت اند اگر پرهيزكار باشم

شايد اين افتخار را داشته باشم كه انعكاس صدايت را بشنوم

به من گقت اند اگر پليد نباشي روزي شايد در جاي كه عام بهشت مي گويند جاي گيرم

ولي زماني كه دستانم كورمال كورمال به دنبال تو مي گشت

بهشت را روي زمين يافتم و همانجا ماندم

دستانم كتابهاي قديمي را كه مي گفتند از طرف تو آمده به رو به روي چشمانم مي گرفت

ولي پاهايم به جاي ديگري مي رفت

چيزي را كه به نام دين از جانب تو به من دادندهمانجا از گرفتنش امتناء كردم

چون با خود پنداشتم تو كه خود حد مرز نداري براي رسيدن به خودت محدوديت و حد مرزي قائل نمي شوي

تو آن نيستي كه به شاگرد اول كلاست فقط بهشت را جايزه بدهي

تو آن نيستي كه انسان را با معيار سواب و گناه بسنجي

ديد تو خارج از كلمات است

راه  رسيدن به تو رفتي است نه گفتني

بي شك من خود از توام كه يا به تو مي پيوندم مانند گذشتگان

يا براي هميشه به سوي نيستي مي روم

شيطان هم كه از اول وجود نداشت.

~ با ariamaneh در 2007/08/24.

يك پاسخ برايش بگذاريد