توهين
حلقه اشكي كه از چشمانم مي خواست جاري شود
همان جا خشكاندم
احساسم را از ديگران پنهان كردم
مرد كه نبايد گريه كند
نام اهورامزدا را عوض كردنند گريه نكردم
به كورش بزرگ بي حرمتي كردنند گريه نكردم
خشيار شاه را وحشي خوانند گريه نكردم
آجر هاي تخت جمشيد را دانه دانه فروختند گريه نكردم
دين را تبديل به سنت كردنند گريه نكردم
دين در جلد سيلي فرهنگمان را شست گريه نكردم
پوچ آدمان در لباس رهبري خاكمان را فروختند گريه نكردم
حال به ملتي شريف وحشي مي گويند و از ما حق توحش مي خواهند
با هزاران سال تمدن
اكنون همه با هم مي خنديم
و دگر گريه هم براي سبك كردنمان به سراغمان نمي آيد
شادي سالهاست كه رفته
گريه هم با آخرين قطراتش دارد از ما خداالحفظي مي كند
هر چه مانده تبسمي است دروغين
كه سوغات خودمان است
تبيه ما براي توهين به خودمان
داشتن صورتي است
همچون فرزندي كه همه ساخته هاي پدر را به اندك زماني نابود ساخته
فرزند بي لياقت
راه بازگشتي هم باقي نگذاشته اي
نه پدر از تو راضي يست نه خاك
مرگ هم برايت زياد است.
