حكايت درختي كه ايستاده نمرد
در جنگل انبوهي كه تمام درختان آن سر به فلك كشيده بودند. درختي بود با تنه بسيار تنومند و بسيار بلند طوري كه در تمام طول روز دور آن كاملا سايه بود كه همين دليل باعث شده بود كه در شعاع آن درختي رشد نمو نكند. درخت كه هم تنه و هم سايه اي بزرگتر از درختان ديگر داشت به زمين و خورشيد و آب و جنگل فخر مي فروخت. همه مي پندارن كه درختان پير سخاوت مند ترند ولي چنين نيست. ميوه يشان انقدر دور از دسترس است كه فقط خوراك كلاغان مي شود. درخت به خورشيد مي گفت: بتاب تا من رشد كنم. خورشيد كه دل خوشي از درخت نداشت مي گفت: بر تو نمي تابم و درخت كه جواب او را از قبل مي دانست با خنده اي بلند و صداي از جنس تكبر طوري كه تمام درختان بشنوند مي گفت: انقدر بلند شده ام كه خود نور را از تو بگيرم. پس از فخر فروشي به خورشيد به زمين مي گفت: از ريشه هايم خوب مراقبت مي كني اي زمين. زمين با صداي كه از اندوه بر مي خاست مي گفت: تو مگر ريشه هم داري. درخت با سرزنش مي گفت: انقدر ريشه هايم قطورند كه بر قلبت خانه دارد مگر مي تواني از قلبت محافظت نكني. پس از فخر فروشي به زمين نوبت به آب مي رسيد. درخت گفت: دگر مثل گذشته از تنه من بالا نمي روي. آب با حالتي عجيب مي گفت: پوسته ات آشيانه كرم ها شده است. درخت با پرخاش مي گفت: تو رطوبتي بيش نيستي كه من تو را مي توانم از هر جا كه بخواهم جذب كنم. حال كه نوبت به جنگل مي رسيد درخت با صداي آغشته به غرور مي گفت: اي جنگل تو با داشتن درختي مثل من زياد شهرت پيدا كرده اي. جنگل كه مدتي بود كه هيچ درخت جواني در آن سبز نشده بود مگر معدودي كه با اجازه همين درخت سبز شده بودند. آهي كشيد. درخت تنومند گفت بايد جوابت آه هم باشد چون من آنقدر بزرگ خواهم شد كه تمام درختان در سايه من بميرند و خودم به تنهاي جنگل خواهم شد. شب كه درخت پير تنومند خوابيد خورشيد و زمين و آب و جنگل به دور از دست نشان ده هاي او گفتند مگر تا به حال نبايد طبق قانون طبيعت مي مرد. همه گفتند چرا به يكباره صدايي با عصبانيت گفت: شما چه احمق هاي هستيد طبيعت منم و زمان مرگي هم براي خود نگذاشته ام و من شما را هم نابود خواهم كرد تا خود يكتا شوم و ديگربراي رشد هم نيازي به شما نخواهم داشت. مدتي گذشت ريشه هاي درخت بقدري شد كه زمين را نابود كرد آنقدر پوسته اش بزرگ شد كه تمام آب هستي در آن جاي گرفت. خورشيد هم كه مدتي در ميان شاخ برگ درخت اسير شده بود همان جا جان داد. جنگل هم كه ديگر خود او بود. زمان بسيار طولاني را به تنهايي گذاراند آنقدر تنها شد كه تصميم گرفت درختي هم مانند خود به وجود آورد كه با دست پنجه نرم كردن با او بتواند كمي تفريح كند. همين كار را كرد ولي دگر از حريف هميشه بازنده خسته شد و او را نابود ساخت هر چه ساخت دگر ارضايش نمي كرد. كه باعث شد تصميمي قاطع بگيرد كه خود را نابود سازد. با قاطعيت اين كار را كرد و دوست مي داشت وفتي كه بميرد همان طور استوار بماند. ولي چنين نشد چون در فضاي پوچي كه خود ساخته بود وارانه شد. شايد اگر زمين را نمي كشد چنين نمي شد و شايد اگر خورشيد را نمي كشد از تنه اش درختان ديگري مي رويد و اگر آب را نابود نمي ساخت درختان جوان رشد نمو مي كردنند و دوباره جنگل مي شدند و در آخر همه آنها با هم مي توانستند طبيعت شوند.

مردماز شوق تو
نقشي زدم راه خيال
با كه گويم كه در
اين پرده چه ها مي بينم
موفق باشي
ادامه بده….
آشوب قانوني ست كهبر من مي گذرد