درونم سنگین است

•2009/03/03 • یک نظر بنویسید

آنگاه که از خواب ظهر گاهان بیدار شدم و پس از رفتن به دست شویی هوشیاری کمی بودنش را به من فهماند و بعد از اینکه قدری در معده چیزی ریختم و سنگینی اش به روده هایم خبر مجدد از هاجت به مستراح می داد که شاش سفت داری. همین که بر روی این سنگ مستراح که به اصلاح می گویند تولت ایرانی که نیک بنگری ادغامی از کلمه غرب وشرق است نشستم و بادی از درونم رها شد که شروعی برای نیک اندیشیدن هست و تازه به این پی بردم که چرا خمینی (نحس) گفته: اسلام را محرم وصفر است که زنده نگاه داشته. بس دو باره و چند باره هوش این مرد را تحسین کردم چگونه توانسته شعاری ضد اسلام را به گونه ای تعبیر کند که شعاری برای ترویج اسلام شود که معنی واقعی اش این است که مرگ و گریه است که اسلام را زنده نگاه داشته که اگر هر کدام را از آن بگیرند سرنگون خواهد شد همانند این می ماند که بدانی هیولای مقابلت با چه می میرد که همان جمله معرف صاحبش است که اگرمعنیی اش را به درستی کند و کاش نکرده باشی نمی فهمی راز چیست. همان طور که آب گرم را باز کرده بودم بر روی ماتحتم که کثافات سفت شده که خبر از یوبست می دهد راحت تر خارج شوند که پاره نکنند مقعد را آلتم بر روی دستم شاشید که نیز از او همامنند خمینی (نجس) چیز یاد گرفتم که دستی که به کون خدمت کند باید رویش شاشید و کونی که با گرم بشویی روز به روز گشاد تر می شود و چون که کارم به اتمام رسید سیفون را کشیدم که حداقل کثافاتم از روی این صفحه سفید پارسی پاک شود که نشستن بر روی آن مایه کمر درد و پا درد هست کاری حتی اسلام حاضر نشد آن را بکند و گذاشت اتقدر ماند تا خوراک مگس هاشد ولانه آنها که اگر هم می کرد لکش می ماند وبا هیچ تیز آبی هم پاک نمی شد. به پا ایستادم و رخت های زیر و شلوار ام را به پا کردم کاری که اسلام حتی حاضر نشد بعد از لخت کردن ایران بکند و دست هایم راشستم کاری اسلام هم کرد چون برای سلامتیش باید می کرد آمدم از مستراح بیرون تا آمدم این متن را که حاکی از ادب اسلامی است بنویسم که نشان گر نسل انقلاب است با خود گفتم برگردم و نگاهی به این سنگ ایرانی بیندازم که اگر چیزی جا مانده از کثافات و داخل آن سوراخ گشادش نرفته به زور فشار آب وارد سیستم فاضلاب اش کنم که پس از مدتی همان آب را وارد آب لوله کشی کنند تا ما بفهمیم که گوه خودمان را می خوریم چشمم به تکه ای برخود و عمل بالا را رویش انجام دادم که اسلام حاضر نشد همان کار را هم حتی با من بکند.

ویرانه ای به شکل ساختمان

•2009/03/02 • ۱ دیدگاه

اکنون در ساختمانی ایستاده ام ، شاید نشسته ام نمی دانم بیست هشت سال از ساختن آن می گذرد و نمی دانم در کدام طبقه آن مستقرم یا گردیده ام ولی می دانم که طبقه بی طبقه ایست این ساختمان به شکل ویرانه نوع خاصی ایست چون شکل آن مانند درختی است که شکلی استوار . ظاهری همچون درختان پر سایه دارد ولی داخل آن کثافات در جریان است که دیدن یک لحظه آن ممکن است تمام عمرت را بگیرد چون به یکبار تمام عقاید خودتان زیر پاهای خودتان خرد می شود. این درخت ریشه اش در دین است اشتباه نکنید از آن نشعت نگرفته بلکه از شیره آن تغذیه می کند و می مکد تا استوار بماند. این ساختمان که فداسیونش دین است ، آهن هایش خرافات ، آجر هایش روحانیونی از جنس آتش و نمایش از جنس تزویر است و ما آدم مردمان در آنیم. چیزی که شکل عجیب به این ساختمان می دهد داشتن پنجره های کوچک است و نداشتن هیچگونه وسائل رفاهی حتی دیوال قثط این سالن است که گوشه دارد و هر کس در جایی از آن برای خود اتاق کرده و به گرد خود وسائی جمع کرده. آجر های این ساختمان به قدری داغ است که نه می توان به آن تکه کرد و نه دست زد که از زمین بلند شد حتی محیط را به قدری گرم کرده که به سختی می توان تنفس کرد. اکنون مطمئن هستم که ایستاده ام و آدم های می بینم که به این سو و آن سو می روند به امید آنکه مکام بهتری پیدا کنند ولی نمی دانند که ساختمان ویرانه تمامش بدین شکل است. کسی به ندرت از این ساختمان بیرون می رود برای همیشه که بیشتر هم از راه پنجره تنگی است که اگر شانس بیاوری ارتفاع آن تا زمین کم باشد تا آسیب زیادی نبینی و بتوانی به راحت ادامه بدهی. از هرکه می پرسی این ساختمان را که ساخته جواب قانع کننده ای به تو نمی دهد و فقط و فقط سوالت را در میان حرفهای گزفشان گم و گور می کنند. این مردمان در این ساختمان زندگی می کنند پس لیاقتشان زندگی در همین جاست به تک روی قصد سلطنت دارند ولی نمی دانند که کار های بزرگ گروهی انجام می شود زیر نظر آدمی که دل بزرگی دارد و عتقاداتش پست نیست. مردم مقیم چون می پندارند که اگر لطمعه به ساختمان وارد آورند خشه به دین آسمانی می زنند به ندرت این کار را انجام می دهند و کسانی که این کار را می کنند به بالای پشت بام برده می شوند تا نور سوزنده خورشید از بین ببرد آنها را. لطمعه زدن به ساختمان را نوعی دست کشیدن و بی حرمتی به دین می دانند دلی با این احوال چون ساختمان سرویس بهداشتی ندارد همه جای آن کثافت کاری می کنند حتی گاهی با کثافات خشک شده خودشان هم که شده ستون های لرزان را استوار نگاه می دارند. به علت موقعت ساختمان بیشتر روز جلوی آن سایه است و نمی شود جلوی آن گیاهی به عمل آورد که نماد زندگی باشد که جایش سنگ های زینتی قشنگی استفاده کرده اند که نماد فواران آتش است در هزاران سال گذشته. در این ویرانه ماده سیاه رنگی از بین ساکنان آن می گذرد که به آن درد زمین می گویند و با اینکه می توان جلوی آن را گرفت ولی کسی کوششی برای آن نمی کند چون می گویند حال خود درد می کشیم بگذار زمین هم درد کشد. آدم های که کار در ساختمان نمی کنند همیشه ایستاده اند و حرفی نمی زنند تا کثافات بقیه دامان گیرشان نشود و عده ای که منتظر پیشوا هستند در کثافات خود می غلتند و عده ای که قصد سازندگی دارند با برداشتن هر قدم پایشان در کثافات نفر قبلی فرو می رود و تا می خواهند ان را پاک کنند عمرشان به سر آمده نه اشتباه نکنید این ساختمان قابل تعمیر نیست چون هیچ چیز جای خود قرار نگرفته و قصد هم ندارد جای خود قرار گیرد. عده ای با کاغذ برای خود اتاق ساخته اند و فکر می کنند همان خوب است. من چندین ماه است که ایستاده ام ولی انگار که چنیدن هزار سال بوده و خستگی همان چندین هزار سال را تن دارم. داد نمی زنم دگر با داد فریاد مرا کاری نیست فقط همان طور ایستاده زیر لب می گویم یاختمانی بسازید که فوداسیونش اسانیت باشد که فشار بر شانه دین دگر کسی را نیازارد دین هم گناه دارد که بازی چه باشد. در طبقه آخر سالن برزگی به نام دین بسازید و حمام های برای استحمام و پاکیزگی آدمان و دستشوی های برای تخلیه کثافات و اتاق های که آدم در آن ارام گیرد و سالن های که مردم برای خوشی به گرد هم آیند و آشپز خانه ای که در آن خوراک های دلپذیر تبخ شود و یک سالن بزرگ جای برای شور. اگر نمی توانید ساختمان را خراب کنید تا از نو بسازید همگی با هم چچند بار بال پائین بپرید تا این مایه ننگ نماد ، دروغ خراب شود و خود زیر آوار آن بمانیم تا آیندگان حداقل آن را بسازند اشتباه نکنید این ساختمان ویرانه خیلی زود تخریب می شود دو سه پرش از زمین کافی است برای جستن ار آلودگی و کاغذ خوابی.

می خواهم پیامبر شوم

•2008/12/26 • یک نظر بنویسید

می خواهم پیامبر شوم

می خواهم پیشوای قبایل وحشی پاکی باشم

من آن جنگجوی حقیقتم

مرا نکشید

بگذارید کمی دیگر پیامبر خود باشم

پیشوایم روح ام را نکشید

من از جنگ های سخت آمدم

هیچ کدام را هم پیروز نشدم مرا نکشید

بگذارید کمی دیگر فرمانروای خود باشم

من از پس باورهای جهنم و بهشت می آیم

بگذارید کمی دیگر در باورهایم استوار بمانم

مرا کمی بیشتر زنده نگاه دارید

من شنا کنان از روی مرداب های شما آمدم

نباید می آمدم

مرا غرق نکنید

من کلوخ نشین حقیقت را

به حال خود رها کنید

نه

مرا بکشید.

حكايت اسلحه- بازي- بچه

•2008/05/08 • ۱ دیدگاه

در نيمه يك روز گرم كه همه براي در امان ماندن از اشعه خورشيد به خانه هايشان پناه برده بودن. عده اي بچه كه ديري از عمرشان نمي پايد با اسلحه هاي در دست با هم بازي مي كردنند در دو تيم كه هر گروه در گوشه اي سنگر گرفته بود و به هم هيچ نمي گفتند جزء سه تك واژه كيو كيو كيو كيو كيو…. از قيفايه هيچ يك از دو گروه نمي تواست تشخيص داد كه كدامين خير وكدامين شر است. حتي اگر به صورت آنها دقيق نگاه مي كردي مي توانستي بيني كه حتي خود آنها به درستي نمي دانند چه مي كنند بايد هم ندانند جنگ و مبارزه اي كه كشته, زخمي و در خون قلتيدن نداشته باشد بايد هم جنك شيرني باشد به شيرني يك بازي بچگانه آخر اين بچه ها از جنگ و فلسفه جنگ چه مي دانند آنها از ….. و ……. و…….چه مي دانند. در ا فكاري بودم كه جنگ را می شناسم و بسيار كتاب در اين باره خواندم كه يكباره ديدم يك پسر بچه كه موي مشكي داشت و آفتابي كه بر سنگر او مي تابيد صورتش را سوزانده بود اسلحه خود را انداخت و بين دو گروه ايستاد و دستانش را باز كرد و با صداي بچگانه اي گفت: اين گلوله ها بر من اثر نمي كنند. راست مي گفت چون همه بچه ها از كار او شوكه شدند و اسلحه هاي خود بر زمين انداختند و سكوتي مانند سكوت آتش بس كوچه را فرا گرفت كه با صداي مادر همان بچه شكسته شد كه او را مي كشيد به طرف خانه وشماتتش مي كرد. با كمال نا باوري همه بچه بدون گفتن كلمه اي بدون آنكه اسحله هايشان را بر دارند به خانه هايشان رفتنند.

هزيان

•2008/01/18 • یک نظر بنویسید

نگاهم به افق     پاهايم در لجن

افكارم آرماني     قلبم تهي

عضلاتم قوي     استخوانهايم شكننده

و اميد

چيزي كه از اول پليد بوده

پرواز افكار هم خيلي وقت است كه دگر تفديش مي شود

و عشق كه  تبديل به دروغي بزرگ شده است

مرگ هم به ما فخر مي فروشد

زندگي چه راحت خيلي يكنواخت شده

براي چه مانده ام ؟

شايد به اميد پليد فردا

قلبم هم كه دگر پسماند هاي كينه را پمپاژ مي كند

جواني هم پوسته اي بيشتر نيست

همه چيز تهي يست

كه با ما اين چنين كرد ؟!

كار ها و حرف هاي كه

كه به هزيان مي ماند

و محصول سالها جلوتر را به يكباره تخريب كرد.

دكترها و مهندسين بي سواد

•2007/11/01 • یک نظر بنویسید

در جامعه ما جامعه مدني جمهوري اسلامي بنيادي و يا بهتر بگويم وزارتي و جود دارد كه وظيفه اش مسموم كردن وسست كردن قشر جوان و نسل هاي آينده است. نام اين وزارت منتعفن كه از بزرگ ترين خيانت كنندگان به ميهن و مردم است چيزي جزء وزارت آموزش و پرورش و آموزش عالي كشور نيست. عوام مردم چنين عقيده اي ندارند و حتي به مغر كوچك شان روسوخ نكرده كه چرا اين ملكت درست نمي شود چون آنها با فرستادن به زور بچه هايشان به محيطي كه به نام آموزش است كه عملا فكر نسل آينده را مسموم مي كنند و دوباره همه چيز را بيست سال به عقب مي راند و دل خوش اند كه فرزندشان سواد مي آموزد ولي اين چنين نيست و كاش حداقل اين طور مي بود. مدرسه اي يا دانشگاهي كه هم اكنون فقط اسم اين مكان مقدس را به يدك مي كشند قدرت فكر كردن را در طول مدت تحصيل از دانش آموزان مي گيرد و موريت خود را به خوبي به پايان مي رساند. درست است كه اين ملكت فرهيخته و دانشمند زياد دارد ولي هيچ كدام روش زندگي كردن و با گله به هر كجا نه رفتن را بلد نيستن. سواد رياضي و فيزيك و شيمي داشتن كه پايه علم است دليل بر اين نيست كه سواد تخريب را هم داشته باشند. تخريب چيزي كه بيست و هشت سال بر گرده يتان سوار بوده و هست و شما با همان سوادتان جزء بهترين چهار پاهاي آنان بوده ايد. معيار را پول نسنجيد هر چقدر حقوق مي گيرد پول خيانتان است كه فكر نكرده و هميشه با قصد خدمت با چشمان كور داشتيد. روشن فكر ها را كه خانه نشين كردن و تمام حرف هاي با ارزش را از كتاب ها سانسور و عده اي سست بنياد و سست عنصر و بي هدف تقديم به جامعه كردن كه جرات هچگونه مخالفتي را ندارد. اي تو به اصطلاح با سواد حتي جرات نداري كه با خود رو راست باشي و هرچه به خوردت بدهند مي خوري باور نداري به گذشته نگاه كن گذشته عمر خودت. يك معجون ديگر درست كن و كاسه آن ها را بشكن. كمي در راه ساخت افكار سختي بكش نه در راه مطلعات طولاني براي گذر از كنكور. در دانشگاهي فقط حذب بسيج فعاليت مي كنند بايد ديوار هايش تخريب شود. مدرسه اي كه هر صبح گاهش تخريب روح و روان است و يك مشت خوزولات تزريق مي كند به روح جوان دبيرستاني بايد تابلوش را پائين آورد. ملكتي كه در آن اقكار را تقديش مي كنند بايد انقلاب كرد دگر راه برگشتي وجود ندارد. دگر اجازه ندهيم نسل هاي ديگر هم مسمم اين كومنيست اسلامي شود و بنياد هر چه داشتيم را كاملا از ريشه در آورد. از خواب خرگوشي بيدار شويد و بگويد ما دكتر و مهندس حمال نيستيم بلديم فكر كنيم ما دگر تن به اين ذلت نمي دهيم ما مي خواهيم انسان باشيم و از اين لقب كه عمري باعث تخريب روح و روانمان شده جدا شويم و دوباره در مدرسه فرهنگ اصيل ايراني تحصيل كنيم ديگر ما گوسفند نيستيم و شما را مي بينيم كه از ما نيستيد و فقط براي تخريب ما و گذشته ما آمده ايد اي بوزيگان كثيف كه براي جاه و مقام در كثافت خود مي غلتيد ما هوشيار شده ايم و دگر اين معجون آشغال شما نمي خوريم و دگر برايتان فعلگي نخواهيم كرد ما همه با هم يا به تنهايي شورش مي كنيم كه اگر در نبرد عليه شما گشته شويم بهتر است كه پس از هفتاد سال بردگي شما در نقش گارگر شما با القاب دروغين در رختخواب بميريم. بنياد شما كه از اول نكبت بوده است را از ريشه خواهيم كند و چهره اي مرده شما را در تابلوي براي هميشه نگهداري مي كنيم .كه نسل ها بدانند غفلت از تفكر و خرافه پرستي و كسب سواد خالي كه باعث توهين به خود مي شود چه به ارمغان دارد.

مي بينم تو را

•2007/08/24 • یک نظر بنویسید

فكرت همچون طلاتم موج ها در مغزم خروشان است

چشمانم را كه مي بندم جزء تو چيزي در فكرم ندارم

قلبم با هر تپش تو را مي ستايد

روحت در بدنم به سپيدي كور كننده اي مي ماند

تو را از راهي كه خود يافتم لمس كردم

ولي تمام عمر به من گفت اند اگر پرهيزكار باشم

شايد اين افتخار را داشته باشم كه انعكاس صدايت را بشنوم

به من گقت اند اگر پليد نباشي روزي شايد در جاي كه عام بهشت مي گويند جاي گيرم

ولي زماني كه دستانم كورمال كورمال به دنبال تو مي گشت

بهشت را روي زمين يافتم و همانجا ماندم

دستانم كتابهاي قديمي را كه مي گفتند از طرف تو آمده به رو به روي چشمانم مي گرفت

ولي پاهايم به جاي ديگري مي رفت

چيزي را كه به نام دين از جانب تو به من دادندهمانجا از گرفتنش امتناء كردم

چون با خود پنداشتم تو كه خود حد مرز نداري براي رسيدن به خودت محدوديت و حد مرزي قائل نمي شوي

تو آن نيستي كه به شاگرد اول كلاست فقط بهشت را جايزه بدهي

تو آن نيستي كه انسان را با معيار سواب و گناه بسنجي

ديد تو خارج از كلمات است

راه  رسيدن به تو رفتي است نه گفتني

بي شك من خود از توام كه يا به تو مي پيوندم مانند گذشتگان

يا براي هميشه به سوي نيستي مي روم

شيطان هم كه از اول وجود نداشت.

توهين

•2007/06/13 • Comments Off

حلقه اشكي كه از چشمانم مي خواست جاري شود

همان جا خشكاندم

احساسم را از ديگران پنهان كردم

مرد كه نبايد گريه كند

نام اهورامزدا را عوض كردنند                                  گريه نكردم

به كورش بزرگ بي حرمتي كردنند                          گريه نكردم

خشيار شاه را وحشي خوانند                                     گريه نكردم

آجر هاي تخت جمشيد را دانه دانه فروختند             گريه نكردم

دين را تبديل به سنت كردنند                                   گريه نكردم

دين در جلد سيلي فرهنگمان را شست                      گريه نكردم

پوچ آدمان در لباس رهبري خاكمان را فروختند        گريه نكردم

حال به ملتي شريف وحشي مي گويند و از ما حق توحش مي خواهند

با هزاران سال تمدن

اكنون همه با هم مي خنديم

و دگر گريه هم براي سبك كردنمان به سراغمان نمي آيد

شادي سالهاست كه رفته

گريه هم با آخرين قطراتش دارد از ما خداالحفظي مي كند

هر چه مانده تبسمي است دروغين

كه سوغات خودمان است

تبيه ما براي توهين به خودمان

داشتن صورتي است

 همچون فرزندي كه همه ساخته هاي پدر را به اندك زماني نابود ساخته

فرزند بي لياقت

راه بازگشتي هم باقي نگذاشته اي

نه پدر از تو راضي يست نه خاك

مرگ هم برايت زياد است.

خيانت كنندگان

•2007/06/13 • Comments Off

كفن بر روي شانه هايتان

دستمال بريده بر روي سرتان

هميشه آماده خيانت

و كفن پوش از فرشته مرگ ترسان

به نام دين

خيانت به وطن

و بيگانه پرستي

محمد سواد آموخت

علي شجاعت آموخت

حسن درس زندگي

حسين درس آزاده گي

حال شما مي خواهيد نقش معلم بازي كنيد

فقط عزاداري مي كنيد و بر سر و سينه يتان مي زنيد

بي شك اين خود زنيست

عقلتان زايل شده است

با گله به هر كجا مي رويد

با موج به ساحل مي خوريد

ولي درس نمي گيريد

اي بوزينگان كفن پوش كه خود را هميشه آماده مرگ مي دانيد

در كثافت خود براي جاه و مقام مي غلتيد

و

دست كثيفتان خيلي چيز ها را كثيف كرده است

و كثيفي هم به اين آساني رهايتان نخواهد كرد

اكنون زمان مرگتان فرا رسيده

چنگ مي زينيد

ولي روحتان از جسم كفن پوشتان خارج نمي شود

چون كثافت جسمتان به قدري زياد است

كه به روحتان رسوخ كرده

ما مي رويم

شما بمانيد

بهشت هم مال خودتان.

حكايت درختي كه ايستاده نمرد

•2007/05/08 • تا کنون 2 نظر داده شده

در جنگل انبوهي كه تمام درختان آن سر به فلك كشيده بودند. درختي بود با تنه بسيار تنومند و بسيار بلند طوري كه در تمام طول روز دور آن كاملا سايه بود كه همين دليل باعث شده بود كه در شعاع آن درختي رشد نمو نكند. درخت كه هم تنه و هم سايه اي بزرگتر از درختان ديگر داشت به زمين و خورشيد و آب و جنگل فخر مي فروخت. همه مي پندارن كه درختان پير سخاوت مند ترند ولي چنين نيست. ميوه يشان انقدر دور از دسترس است كه فقط خوراك كلاغان مي شود. درخت به خورشيد مي گفت: بتاب تا من رشد كنم. خورشيد كه دل خوشي از درخت نداشت مي گفت: بر تو نمي تابم و درخت كه جواب او را از قبل مي دانست با خنده اي بلند و صداي از جنس تكبر طوري كه تمام درختان بشنوند مي گفت: انقدر بلند شده ام كه خود نور را از تو بگيرم. پس از فخر فروشي به خورشيد به زمين مي گفت: از ريشه هايم خوب مراقبت مي كني اي زمين. زمين با صداي كه از اندوه بر مي خاست مي گفت: تو مگر ريشه هم داري. درخت با سرزنش مي گفت: انقدر ريشه هايم قطورند كه بر قلبت خانه دارد مگر مي تواني از قلبت محافظت نكني. پس از فخر فروشي به زمين نوبت به آب مي رسيد. درخت گفت: دگر مثل گذشته از تنه من بالا نمي روي. آب با حالتي عجيب مي گفت: پوسته ات آشيانه كرم ها شده است. درخت با پرخاش مي گفت: تو رطوبتي بيش نيستي كه من تو را مي توانم از هر جا كه بخواهم جذب كنم. حال كه نوبت به جنگل مي رسيد درخت با صداي آغشته به غرور مي گفت: اي جنگل تو با داشتن درختي مثل من زياد شهرت پيدا كرده اي. جنگل كه مدتي بود كه هيچ درخت جواني در آن سبز نشده بود مگر معدودي كه با اجازه همين درخت سبز شده بودند. آهي كشيد. درخت تنومند گفت بايد جوابت آه هم باشد چون من آنقدر بزرگ خواهم شد كه تمام درختان در سايه من بميرند و خودم به تنهاي جنگل خواهم شد. شب كه درخت پير تنومند خوابيد خورشيد و زمين و آب و جنگل به دور از دست نشان ده هاي او گفتند مگر تا به حال نبايد طبق قانون طبيعت مي مرد. همه گفتند چرا به يكباره صدايي با عصبانيت گفت: شما چه احمق هاي هستيد طبيعت منم و زمان مرگي هم براي خود نگذاشته ام و من شما را هم نابود خواهم كرد تا خود يكتا شوم و ديگربراي رشد هم نيازي به شما نخواهم داشت. مدتي گذشت ريشه هاي درخت بقدري شد كه زمين را نابود كرد آنقدر پوسته اش بزرگ شد كه تمام آب هستي در آن جاي گرفت. خورشيد هم كه مدتي در ميان شاخ برگ درخت اسير شده بود همان جا جان داد. جنگل هم كه ديگر خود او بود. زمان بسيار طولاني را به تنهايي گذاراند آنقدر تنها شد كه تصميم گرفت درختي هم مانند خود به وجود آورد كه با دست پنجه نرم كردن با او بتواند كمي تفريح كند. همين كار را كرد ولي دگر از حريف هميشه بازنده خسته شد و او را نابود ساخت هر چه ساخت دگر ارضايش نمي كرد. كه باعث شد تصميمي قاطع بگيرد كه خود را نابود سازد. با قاطعيت اين كار را كرد و دوست مي داشت وفتي كه بميرد همان طور استوار بماند. ولي چنين نشد چون در فضاي پوچي كه خود ساخته بود وارانه شد. شايد اگر زمين را نمي كشد چنين نمي شد و شايد اگر خورشيد را نمي كشد از تنه اش درختان ديگري مي رويد و اگر آب را نابود نمي ساخت درختان جوان رشد نمو مي كردنند و دوباره جنگل مي شدند و  در آخر همه آنها با هم مي توانستند طبيعت شوند.